محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى

100

آثار عجم ( فارسى )

آوردند ؛ در آنجا بمرد ؛ در دامن كوهى كه « عسيب » « 1 » نام داشت ، دفنش كردند ؛ غرض ، امرؤ القيس ، صاحب ديوان است و شرحى بر ديوانش نوشته‌اند ؛ و اشعارش در تمام بلاد ، بين الخواص و العوام مشهور و معروف است ، مستغنى از تعريف و توصيف . قصيده معروفش ، در اوّل سبعهء معلّقه ، مسطور است كه بيت اوّلش اين است : قفانبك من ذكرى حبيب و منزل * بسقط اللّوى بين الدّخول فحومل « 2 » در صفت معشوقه فاطمه نام كه عنيزه لقب داشته گويد : افاطم مهلا بعض هذا التدلّل * و ان كنت قد أزمعت صرمى فاجملى « 3 » أغّرك منّى أنّ حبّك قاتلى * و انّك مهما تأمرى القلب يفعل « 4 » نيز در آن قصيده ، شب را وصف كرده : الا ايّها اللّيل الطّويل ألا انجلى * بصبح و ما الاصباح و منك بأمثل « 5 » فيالك من ليل كانّ نجومه * بامراس كتّان الى صمّ جندل « 6 » ايضا در آن قصيده ، اسب را وصف نموده : و قد اغتدى و الطّير فى و كناتها * بمنجرد قيد الا و ابد هيكل « 7 »

--> ( 1 ) . بر وزن امير ، نام كوهى است به بلاد روم و برابر آن ، قبر امرؤ القيس است ؛ كذا فى اللغه . ( 2 ) . اللّوى بر وزن الى : رمل ، به هم پيچيده ؛ الدّخول به فتح دال و حومل بر وزن جعفر ، دو موضع است ؛ يعنى : بايستيد اى دو يار من ! يا بايست اى يار من ! البتّه تا بگرئيم به جهت ياد كردن دوست و جاى فرود آمدن او - كه آن منزل در آخر شدن ريگ معوج است - كه آن در ميان دو موضع دخول و حومل است . ( 3 ) . يعنى اى فاطمه ! واگذار بعضى از اين ناز و كرشمه را ؛ و اگر باشى كه قصد كرده باشى بريدن از من را ، پس نيكويى كن . ( 4 ) . يعنى آيا فريب داده است ترا اينكه دوستى تو كشندهء من است و اينكه تو هر گاه امر كنى دل خود را بدورى از من ، بجا مىآورد . ( 5 ) . الا ( اول ) براى تنبيه است ؛ ( ثانى ) براى تمنّى ؛ يعنى آگاه باش اى شبى كه دراز هستى . آرزومندم زائل شو [ ى ] به جهت صبح و حال آنكه نيست صبح افضل از تو ؛ يعنى روز هم در فراقم چنان كه در شب ؛ پس ، روز براى من مزيّت بر شب ندارد . ( 6 ) . امراس جمع مرس است و آن ريسمان است ؛ كتّان جامهء معروف است ؛ يعنى : اى قوم ! به فرياد رسيد مرا از شبى كه گويا ستاره‌هاى آن بسته شده است به ريسمانهايى از كتان به سوى سنگهاى سخت ؛ يعنى صبح نمىشود . ( 7 ) . كنات به ضمّ اول است . يعنى آشيانه ؛ منجرد ، به صيغهء فاعل ، تنك و كوتاه موى است و مراد اسب است ؛ اوابد ، جمع آبده كه جانور وحشى است ؛ هيكل ، ضخم از فرس و غير آن . يعنى : و گاهى بامداد مىكنم و حال آنكه مرغها در آشيانه‌هاى خودند با اسب كوتاه موى كه كند و قيد وحشيان است ، به سبب سرعت سير ؛ و آن ، اسب فربه دراز است .